رييسجمهور گفت: انديشه نوروزي انديشه انتظار و تولد دوباره است و آن انديشهاي است كه دلهاي همه بشريت را گرم و زنده نگه ميدارد.
رییس محترم جمهور طي سخناني در مراسم ثبت ملي نوروز باستان گفت: حال و هواي نوروز، حال و هواي ديگري است. ملتها، آيينها و جشنهاي بسياري دارند، ولي هيچكدام اثر معنوي و زيبايي نوروز را ندارد.
وي تصريح كرد: پس از تحويل سال، تمام حال و احوال انسان تغيير ميكند به گونهاي كه تمام مشكلات يك ساله كنار ميرود و تولدي ديگر رخ ميدهد كه اين اتفاق سادهاي نيست؛ بلكه حقيقتي است كه خداوند از روز اول بر آفرينش بنا نهاده است.
فرا رسیدن نوروز بر همگان مبارک باد .
مرتبا برایم پیام کوتاه می آید، پيام الكترونيكي زده می شود و یا حتی تلفن زده می شود که در گردهمایی مقابل سازمان محیط زیست برای اعتراض به برکناری و شاید استعفای استاد گرانقدر و ارزشمند حیات وحش هوشنگ ضیایی از مدیریت پروژه یوز آسیایی شرکت کنم. من حتما در این تجمع شرکت نخواهم کرد چون موجودیت ریاست سازمانی که قرار است مقابل آن تجمع صورت پذیرد را به رسمیت نمی شناسم.من از صمیم قلب برای محیط زیست و حیات وحش این مملکت متاسفم و بسیار هم نگرانم اما متاسفانه در رده عالیرتبه ها شیر مرد و شیرزنی را نمی بینم که به نام خدا و به نام وطن ادای وظیفه نمایند.آنجا ویرانه ای است که بوی مرگ از کیلومترها دور تر به مشام می رسد.آنجا شهر اموات است.بسیاری از دوستان من و شما در آن سازمان کار می کنند که علیرغم میل باطنی فقط روزگار سپری می کنند چون واقعا دستشان بسته است.آنجا خلاقیت مرده است.آنجا حرکت رو به جلو معنی ندارد.آنجا انرژی منفی خفته است.برای دلسوختگان و عاشقان واقعی محیط زیست ایران زمین که همانند مرغ پرکنده در آنجا فقط به خاطر غم نان روزگار سپری می کنند نگرانم و دوستشان دارم. من کاری از دستم بر نمی آید. حتی دشمنان سرسخت هوشنگ ضیایی به دانش و شور و شعور او در مورد حیات وحش و مخصوصا یوزپلنگ آسیایی اعتراف می کنند و ایشان دیگر نیازی به تعریف و تمجید ندارند.چه بگوییم؟ از چه کسی بپرسیم چرا هوشنگ ضیایی را برکنار کرده اند؟ مگر در جایی که روابط فامیلی و میزان تمجید و تعظیم حرف اول ر ا میزند از سواد و فن و هنر میتوان حرف زد؟ هوشنگ ضيايي عوض شد چون خوب كار مي كرد و به عاليرتبه هاي بي سواد اجازه دخالت در كارش را نمي داد.او بركنار شد تا ثابت شود آنجا جايي است كه از كور عصا مي دزدند. خلاصه آنکه....
شهر خالی است زعشاق بود که از طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
باور کنید هر وقت اینگونه غمگین می شوم یاد تعریف استادانه مرحوم پروفسور حسابی از کشورهای جهان سوم می افتم که قلب مرا به درد می آورد و محزون می شوم:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش ویران می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم.. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان از سرما قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارهستید »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.با هم جورند»
آنها رفتند. درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، به قکر فرو رقتم فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. همزمان در این فکر که سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.....