تبليغاتX
آوای سبز
آوای سبز وبلاگ شخصی است که عمدتا به مسائل اجتماعی و زیست محیطی می پردازد.
گزارش مصور  بازدید هیئت ایرانی  از فدک را اینجا ببینید.
+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

سه شنبه 17/2/87

صبح زود پس از آنكه نماز صبح را به جماعت در مسجد النبي مي خوانم دوباره سري به قبرستان بقيع مي زنم.نميدانم بقيع چه چيزي در خود نهان دارد كه هر شيعه اي را ناخودآگاه به سوي خود جلب مي كند.از حدود بيت الاحزان در قبرستان بقيع رد مي شوم كه بغضم مي تركد.نوحه اي از سليم موذن زاده را در گوشی تلفن همراهم انتخاب مي كنم و آرام گوش مي دهم....ويرانه د نازلي بالا...ويرانه د نازلي بالا...جان وردي دينجلدي...جان وردي دينجلدي....(نوحه آذري در مورد زهراي سه ساله) .....به هتل برميگردم و پس از صرف صبحانه آماده حركت مي شويم. قرار است طبق برنامه قبلي به زيارت چند محل در مدينه برويم. ابتدا به مسجد قبا به عنوان اولين مسجد تاريخ اسلام كه در 6 كيلومتري مدينه قديم قرار دارد مي رويم.دوركعت نماز مي خوانيم و به سمت كوه احد حركت مي كنيم تا محل داستان معروف طمع كاري برخي از سربازان پيامبر و عدم توجه به دستور رسول ا... در رها نكردن محل نگهباني را از نزديك ببينيم.از توضيحات اضافي خودداري مي كنم چون اكثرا به وقايع غزوه احد اشراف دارند و مي دانند كه چه وقايع تاسف باري در آن اتفاق افتاد كه مهمترين آن شهادت حضرت حمزه سيد الشهداء عموي پيامبر و داستان هند جگر خوار معروف است.شهادت فردي به نام حنظله كه فرداي عروسي خويش در اين مكان به شهادت رسيد و به غسيل الملائك(غسل داده شده توسط فرشته ها)  معروف شد نیز در همين جنگ اتفاق افتاد.مسجد ذوقبلتين مقصد بعدي ماست.مسجدي كه داراي دو قبله بوده است. ظاهرا پيامبر در تمام مدتي كه مخفيانه و و علني در شهر مكه مردم را با اسلام دعوت مي كردند رو به بيت المقدس نماز مي خواندند و اين امر مورد استهزاء يهود قرار مي گرفت تا اينكه در مدينه و بين نماز ظهر و عصر وحي نازل شد و در اين مسجد قبله عوض شد و به سمت مكه تغيير يافت.مساجد سبعه(هفتگانه) مقصد بعدي ماست. محل غزوه احزاب يا جنگ معروف خندق كه بنا به پيشنهاد سلمان فارسي در اين قسمت از يثرب كه دشت بوده خندقي حفرگرديد. وضعيت مدينه به نحوي بوده كه با توجه به كوههاي بلند امكان عبور لشكر مجهز از آنها وجود نداشته ولشكر قريش صرفا از اين مكان بايستي عبور مي كرد.خندقي به ارتفاع 5 متر و عرض 4 متر به پيشنهاد سلمان حفر گرديدداستان معروف مبارزه حضرت علي(ع) و پهلوان قريش به نام عمر بن عبدود(او خدو انداخت بر روي علي...افتخار هر نبي و ولي)  هم در اين مكان رخ داد.در حدود يك ماهي كه كفار مدينه را محاصره مي كنند جنگهاي پراكنده و عمدتا فردي رخ مي دهد و پس از آن به دليل تمام شدن آذوقه دشمن و سرماي نسبي در شبها عملا جنگ به اتمام مي رسد.اما نكته مساجد سبعه آن بوده كه مسلمانان بعدها جايگاهي را كه حضرت زهرا(س) ، حضرت علي، عمر؛ ابوبكر ، سلمان فارسي و رسول اكرم هر يك در آن مدت تحريم در آن مي نشستند و نماز مي خواندند به مسجد تبديل مي كنند و به نام هر يك از ايشان نامگذاري مي كنند.وهابيون واقعا برخي جاها شورش را درآورده اند.مساجد حضرت زهرا، حضرت علي و سلمان فارسي مخروبه و تعطيل است و در مقابل مساجد عمر و ابوبكر بسيار باشكوه و تعمير اساسي شده است.بالاي ارتفاع نسبتا بلندي هم مسجد پيامبر قرار دارد كه با وضعيتي نسبتا محقر محل خواندن نماز و عبادت است..حدود ظهر شده و گرما نسبتا زياد است.به سمت هتل بر مي گرديم و پس از خواندن نماز ظهر و عصر در مسجد النبي و صرف نهار كمي استراحت مي كنيم.يكساعتي قبل از نماز مغرب مجددا به حرم ميروم و ساعتي براي پدر و مادرم و پدر و مادر همسرم و پدر بزرگ و مادربزرگم نماز مي خوانم. پس از آن نماز مغرب را به جماعت خواندم و باز هم مقداري قران خوانم و نماز قضاء تا آنكه اذان مربوط به نماز عشاء را هم شنيدم و نماز عشاء را هم به جماعت خوانم و به هتل برگشتم..شب به اتفاق همسرم و دو نفر از دوستان همسرم كه از همكاران شهرداري هستند با راننده سعودي(محمد ابراهيم داراي همسر سوري و دو فرزند دختر) به بازار الشامل و بدر مي رويم. به هنگام برگشت رستوران مك دونالد توجه ما را به خود جلب مي كند.شنيده بودم خانمها را به داخل رستوران راه نمي دهند.كنجكاو شديم و تصميم گرفتيم وارد مك دونالد در مدينه شويم.باوركردني نبود...حجره هاي كوچك1*2 متري با پرده ضخيم آبي رنگ در يكي از پيشرفته ترين فروشگاههاي زنجيره اي دنيا به تعداد 18-17 عدد براي خانواده ها طراحي شده بود..البته خيلي كم ديدم كه خانواده سعودي با يكديگر وارد اين حجره ها شوند بلكه عمدتا مرد خانواده با خودرو از محل مخصوص بدون آنكه پياده شود غذا مي گرفت و با خود به منزل مي برد.به هر حال قسمت اين بود كه شام را در مك دونالد مدينه بخوريم و اواخر شب به هتل برگشتيم و كمي خواب تا فردا صبح انشاءا...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

چند روز تعطیلات هفته گذشته و اولین روز هفته را گرفتار انجام یک سری کار بودم.یکشنبه و دوشنبه هم سفر کاری به شهر تبریز داشتم و برای همین  حدود یک هفته ای از اینترنت و فضای وبلاگ دور بودم. نظران راجع به دو پست اخیر را خواندم و البته در مورد برخی تهمتها و نامردی ها بسیار متاسف و متعجب شدم.با این حال هیچ کامنتی را حذف نکردم و صرفا برخی اسامی را مجبور شدم ویرایش کنم و به جای آن از... استفاده کنم...امیدوارم که فضای نقد و انتقاد پذیری لکه دار نشود و جای خود را به ... ندهد.

View Full Size Image

حتما خیلی از دوستانم می دانندکه اصا لت من به روستایی دور افتاده در شهرستان هشترود آذربایجانشرقی بر می گردد و ما هم مثل بسیاری از ساکنین تهران اصالتا تهرانی نیستیم.تا سن ۵ سالگی در روستا و تا ۹ سالگی در شهر تبریز زندگی کرده ام و پس از آن به پایتخت مهاجرت کردیم.به عبارتی ۲۵ سال بود تبریز را ندیده بودم.به دلیل انجام کار اداری که تا ۱۰ روز آینده نتیجه اش را در بازار تهران(محدوده چهار راه گلوبندک تا ناصر خسرو) خواهیم دید مجبور بودم خودم را به آنجا برسانم. تبریز را شهری بسیار زیبا با مردمی بسیار خونگرم و صمیمی دیدم. با توجه به آنكه خودم به زبان آذري مسلط هستم دو روز کامل مكالمه به زبان آذري ولي با لهجه بسيار شيرين تبريزي كه متاسفانه من بهره اي از اين لهجه شيرين نبرده ام بسيار هيجاني و زيبا بود. دو روزی که آنجا بودم تا جایی که می توانستم از ساعت استراحت و خوابم زدم تا بتوانم شهر را كاملتر ببینم. پس از پایان کار اداری با میزبان خویش مشغول بازدید ازانواع بناهای میراث فرهنگی، موزه های ارزشمند، خانه مشروطه، مقبره الشعرا و قبر استاد شهریار عزیز،مسجد کبود، ائل گولی(شاه گولی) ،  روستای به شدت زیبای کندوان و ...شدیم.خوردن صبحانه کره اصیل محلی و عسل سهند درهوای مطبوع با درجه حرارت حدود ۱۵درجه سانتیگراد واقعا لذت بخش بود . یادگاری های ستار خان و باقرخان را در خانه مشروطه دیدم و هزاران بار به آذربایجان افتخار کردم.شاید این بازدید بسیار کوتاه و فشرده عاملی شد که تصمیم بگیرم در برنامه مطالعه آزادم پس از اتمام خواندن کتاب خواجه تاجدار کتابی مربوط به تاریخ مشروطه را مفصل تر بخوانم و به عمق آن برسم. ددیدن تصاویر دوران مشروطه ، باسکرویل آمریکایی که جان خود را فدای مشروطه در ایران کرد،زینب پاشا شیرزن آذری به عنوان پیشتاز زنان آزادیخواه که در آن زمان تفنگ بر دست گرفت و با تشکیل گروه مسلح زنان برای میهن خود جانفشانی کرد،تصاویر افرادی که کنار هم تفنگ بر دست گرفته بودن تا در کنار ستارخان و باقرخان ندای آزادیخواهی سر دهند بسیار دلچسب بود.به هر حال از امروز مجددا تهران هستم و پست بعدی را به قسمت بعدی خاطرات سفر حج اختصاص خواهم داد.

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

 

پس از نوشتن قسمت سوم خاطرات حج، ایمیل هایم را چک کردم..یکی از آنها  درد دل یکی از دوستان قدیمی و محیط زیستی ام به نام امیر عباس بود. امیر عباس از عاشقان واقعی محیط زیست است و چهار سال همکلاس بودن من با ایشان یکی از افتخاراتی بود که نصیب من شد.امیر عباس در یک موسسه آموزشی غیر مرتبط با محیط زیست کار می کند و درد دلش را به روی دیده می گذارم و با او هم عقیده ام.. امیر عباس به معنای واقعی عاشق محیط زیست است...این دردنامه را اینجا ببینید .این درد دل بهانه ای شد برای آنکه دوباره توجه خانم جوادی رییس محترم سازمان محیط زیست و همسرشان آقای مجید یزدانی بازرس ویژه و احتمالا نزدیکترین مشاور ایشان را به چند نکته جلب نمایم.....راستی خانم واعظ جوادی آملی شما که رییس تشکیلات عریض و طویل محیط زیست هستید در این سه سال ریاست خود برای هزاران امیر عباس چه ایده و اندیشه خلاقانه جدیدی ارائه کرده اید؟ چه ابتکاری به خرج داده اید تا بخش خصوصی وارد عرصه های زیست محیطی شود تا به واسطه آن برای هزاران امیر عباس زمینه همکاری در حوزه تخصصی خودشان ایجاد شود؟ شاید بگویید مگر من وزیر کار هستم...خیر شما رییس سازمان محیط زیست هستید که با یک اراده و با یک یا علی میتوانید کاری کنید هزاران امیر عباس مستقیم و غیر مستقیم وارد شغلهای مرتبط با محیط زیست شوند..شما باید ایده بدهید..شما میتوانید با گرفتن یک مصوبه چند خطی از دولت ، شور و انرژی جوانان عاشق محیط زیست را برای خدمت به محیط زیست کشور تهییج کنید...شما میتوانید کارآفرینی کنید..مگر کارآفرینی فقط دادن وام از محل ذخیره ارزی به کارهای زود بازده است که هزاران اما و اگر دارد...؟ مجید یزدانی عزیز که هم همسر رییس سازمانی و هم بازرس ویژه پس طرحها و ایده های تو کو؟ آنهمه طرح و برنامه ای که در ذهن داشتی تا هزاران امیر عباس را وارد کارهای مرتبط با محیط زیست کنی چه شد؟ نگویید که آنها فقط شعار بودند و قابلیت اجرا نداشتند...واقعا فکری بکنید...فقط یک سال دیگر به پایان ریاست شما مانده است...خدا وکیلی آقا مجید موقع نماز صبح روزی که این پست را می خوانی کمی در خلوت با خویشتن واقعی تامل کن...فرض کن می خواهی برای هزاران نفر مثل بچه های خودت کاری بکنی آیا باز هم اینگونه ادامه میدهی؟ خانم جوادی هزاران امیر عباس هستند که عاشقانه محیط زیست وطنشان را می پرستند...برای به کارگیری آنها چه کرده اید؟

وقت تنگ است...بشتابید..........

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

دوشنبه 16/2/87

امروز هم طبق روال قبلي حضور در نماز جماعت هاي مسجد النبي و زيارت قبرستان بقيع و رفتن به چند مركز ديگر خريد در مدينه تمام برنامه هاي ما را تشكيل مي داد. نكته مهمی كه امروز ذهنم را به شدت درگیر کرده بود  پسرم باربد بود كه امروز بدجوري دلم هوايش را كرده است...نكته بعدي قابل توجه است معضل خريد و سوغاتي در مدينه است كه به نظرم مي رسد با ید  فكر اساسي و ريشه اي در مورد آن انجام شود.خريد و بازار واقعا هم وقت آدم را مي گيرد هم آدم را از فضاي روحاني زيارت خارج مي كند.حتي پيشنهاد مي كنم مدت اقامت در مدينه و مكه را جمعا به يك هفته كاهش دهند تا شايد اين معضل هم حل شود.امروز در مركز تجاري ساري المدينه كه همه اجناس داراي باركد قيمت هستند در صندوق يكي از ايرانيان تقاضاي تخفيف مي كرد..واقعا تهوع آور بود...شب موقع برگشت از خريد راننده سعودي دست و پا شكسته ايرانيان را اهل دعا،جلسه، خريد، تخفيف و فروشگاه معرفي مي كرد.البته من هم حال اساسي بهش دادم و در مورد بن لادن و ترور و قتل مردم بيگناه ازش سئوال كردم و آخر صحبت ازش پرسيدم راستي بن لادن در كدام قصر در رياض زندگي مي کند..كند؟!!

به هر حال باید گذشت تا ببینیم چه می شود...شب خسته و کوفته به خواب می روم تا مبادا فردا صبح از نماز جماعت باز بمانم..انشاءا... همه چیز درست می شود...

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

 

يكشنبه 15/2/87

امروز نماز صبح را به جماعت در مسجد النبي مي خوانم.بعد از نماز صبح سراغ سكويي مي روم كه زماني اصحاب صفه در آنجا مستقر بودند.كنار اصحاب صفه نشستن در عالم رويا را هم امتحان مي كنم.چشمهايم را مي بندم و دوباره بر روي اين سكو به زمان رسول ا... مي روم. عده اي از اعراب مكه كه از دست ظلم ابوسفيان و مردان قبيله قريش و ساير عربهاي جاهليت به ستوه آمده اند و فقر هم امانشان را بريده است هر لحظه منتظر يك روزنه اميد هستند كه ناگهان دعوتي عجيب مي شنوند.مردي بزرگ و امانتدار از همان خاندان قريش به نام محمد امين كه مورد احترام كوچك و بزرگ است آنها را به برابري با متمولين قريش وعده مي دهد، او سياه و سفيد را برادر مي خواند و از آنها مي خواهد بت ها و سنگهاي تراشيده شده قريش را نپرستند و هديه و جواهر نثارشان نكنند بلكه فقط بگويند" لا اله الا الله، محمدا رسول الله" و آنگاه در مال و اموال و دارايي ساير برادران خويش كه از آن پس مسلمان خوانده مي شوند شريك گردند.محمد امين از خداي واحدي حرف مي زند كه رحمن و رحيم است و از آنها هديه و جواهر نمي خواهد.او از خدايي حرف مي زند كه اگر او را صادقانه و با تقواي الهي پرستش كنند پس از مرگ به دنياي ديگري هدايت مي شوند كه بهشت برين آنجا وجود دارد و آب گوارا و غذاهاي لذيذ در كنار حوريان بهشتي انتظارشان را مي كشد.حوريان بهشتي هزاران برابر زيباتر از زيبارويان مكه هستند كه اين قشر حتي اجازه ندارند صورت آنها را ببينند و فقط نوكري محض بر عهده اين قشر بود. آنها به بهشتي وعده داده مي شدند كه تنها شرط آن پرستش خداي يكتا و اعتقاد به جمله" اشهد ان لا اله الا الله  و اشهد ان محمدا رسول الله" بود.آري اين گونه شد كه مظلومين مكه نداي محمد امين را از جان و دل شنيدند و پذيرفتند.اين جملات از زبان كسي گفته مي شد كه تا كنون در عمر خويش حتي يك كلمه هم دروغ نگفته بود و آنها يكي پس از ديگري شهادتين را مي گفتند و به ياران رسول ا... اضافه مي شدند.صاحبان آنها از شديد ترين شكنجه ها براي جلوگيري از مسلمان شدن ايشان استفاده مي كردند و مرتبا آنها را تحقير ميكردند و مي گفتند چرا خداي نديده محمد به كمكتان نمي آيد؟ چقدر اين دوران براي رسول ا... و اصحاب گرانقدرشان سخت مي گذشت و براي نشر اسلام چه رنجهايي كه نكشيدند.وقتي رسول ا... مجبور به مهاجرت به يثرب كه بعدها به افتخار حضور ايشان به مدينه النبي يا شهر پيامبر تغيير نام پيدا كرد شدند همان تازه مسلمانان هم كه از دست ظلم اربابان و ستمگران قريش به ستوه آمده بودند گروه گروه شبانه مهاجرت كردند.تعداي از آنها در منازل ساير تازه مسلمانان يثربي ساكن شدند و عده اي ديگر كه جايي برايشان نبود بر روي سكويي نزديك مسجد النبي در محلي بدون سقف و ستون مستقر شدند كه بعدها اصحاب صفه لقب گرفتند.آري من اكنون بر روي سكويي هستم كه روزي رسول ا... از كنارش عبور ميكردند و پيروان خويش را به صبر دعوت مي كردند.با خودم مي گويم به راستي اگر ما زمان رسول ا... را درك مي كرديم جزء كدام گروه مي شديم؟ آيا با پيامبر بودم يا نعوذ بالله مقابل پيامبر مي ايستادم.سئوال بسيار سنگيني است كه واقعا آدم را به فكر فرو مي برد.شايد بهتر باشد كه خداي را شكر نماييم كه در آن زمانها نبوده ايم و از امتحان به اين بزرگي خلاص شده ايم.......

 چند ركعتي آنجا نماز مي خوانم و يك مرتبه يادم مي افتد كه آنقدر گرم مسجدالنبي(ص) و خانه حضرت زهرا (س) شده ام كه قبرستان بقيع را كلا فراموش كردم.امروز بعد از نماز جماعت صبح به قبرستان بقيع رفتم.بين قبرستان بقيع و مسجد النبي شايد 400-300 متر بيشتر فاصله نيست.البته ارتفاع قبرستان بالاتر از مسجد است و عملا مشرف به آن مي باشد.هر روز بعد از نماز صبح در فاصله حدودا 40-30 متري بين بقيع و درب ورودي محدوده مسجد محل تجمع كاروانهاي ايرانيان با پرچم ها و علامتهاي رنگارنگ براي شناسايي هر كاروان است تا ضمن خواندن زيارتنامه دستجمعي به زيارت امامان معصوم مدفون در بقيع و ساير خواص بروند.البته چون ورود بانوان به بقيع ممنوع است عملا با اين كار بانوان زائر هم بي نصيب نمي مانند.. روحانيون كاروان فقط مجازند زيارتنامه آنهم با صداي آهسته بخوانند البته برخي مداحان هم خودشان را نميتوانند كنترل كنند و روضه امام حسن(ع) و حضرت ابوالفضل را مي خوانند(قبر مادر حضرت عباس در بقيع قرار دارد) كه بلافاصله توسط مامورين مذهبي سعودي وادار به سكوت مي شوند.حدود 30/5 صبح وارد بقيع شدم و بلافاصله در كنار نرده اي كه اطراف قبر چهار امام معصوم قرار دارد شروع به خواندن زيارت نامه كردم كه البته با تذكر پليس مذهبي مجبور شدم كتاب دعايم را ببندم.سراغ قبور ديگر  از جمله همسران پيامبر، ابراهيم پسر19 ماهه پيامبر و حضرت ام البنين مادر حضرت ابوالفضل مي روم و فاتحه مي خوانم. انتهاي قبرستان هم قبر عثمان خليفه سوم قرار دارد كه توسط عده اي از مسلمانان به قتل رسيد و آن موقع در محدوده اي خارج از بقيع دفن شد كه بعدها آن قسمت به خاك قبرستان اضافه شد.مجددا از باب مكه وارد مسجد النبي شدم.خلوتي آن بسيار مرا متعجب كرد كه البته متوجه شدم هر روز يكي دو ساعت بخشي از مسجد با برزنتهاي ضخيم محصور مي شود تا صرفا بانوان بتوانند در بخشهايي كه هميشه در اختيار آقايان است استفاده كنند.بسته شدن مرتب مسير عملا مرا به سوي محراب هدايت كرد.آنجا هم نسبتا خلوت بود.ظاهرا در حيت بستن حصار من در قسمت مناسبي قرار داشتم كه اين خلوتي قسمت من شده است.خيلي مفصل در محراب و محل روضه و كنار ستون توبه نماز بجا مي آورم و دل سير كنار خانه رسول ا... كه اينك آرامگاه ايشان است مي نشينم و پس از آن به هتل بر مي گردم تا صبحانه بخورم.ساعت 11 صبح برنامه بازديد گروهي از مساجد غمامه، علي(ع) ، ابوبكر و عمر در نزديكي مسجد النبي داريم.مسجد غمامه كه مقابل بازار قديم يثرب قرار دارد محل خواندن نماز عيد فطر، قربان و... در زمان پيامبر بوده و دليل نامگذاري آنهم ابري بوده كه در زمان خواندن نماز بالاي سر پيامبر ظاهر شده بود تا پيامبر از سايه آن استفاده كنند در نتيجه اين مسجد به مسجد غمامه يا مسجد ابر مشهور شد.ابوبكر و عمر در زمان خلافت خويش هر كدام 300-200 متر آن طرف تر از مسجد غمامه نماز خواندند و دو مسجد نزديك هم بعدها به نامشان ساخته شد و حضرت علي هم 500-400 متر آن طرف تر نمازهاي عيد را مي خواندند و در نتيجه مسجدي هم به نام ايشان ساخته شده است.البته مسجد غمامه در حال تعمير بود و مسجد حضرت علي هم كه قفل بود و در حال تبديل به مخروبهو دو مسجد عمر و ابوبكر پذيراي مسلمين!! پس از آن باز هم پياده بر مي گرديم و وارد صحن مسجد النبي(ص)  مي شويم.آنجا قبر حضرت عبدا... پدر پيامبر را كه يك ستون مشخصه آن است نشانمان مي دهند و بعد از آن براي نماز جماعت ظهر آماده مي شويم.پس از نماز بلافاصله براي نهار به هتل بر مي گرديم.خورشت قيمه، ماست، يك بطري دوغ و دو عدد پرتقال به عنوان دسر نهار امروز را تشكيل مي دهند.كمي استراحت ميكنم و دوباره براي نماز مغرب به مسجد مي روم. ترجيح مي دهم در جلسه عصر كاروان كه در محل هتل است شركت نكنم و به مسجد النبي برگردم.مقداري نماز قضاء مي خوانم تا وقت اذان مغرب برسد.بعد از نماز، همسرم برنامه فروشگاه گردي و خريد گذاشته است.فروشگاههاي بزرگ ابتكار جالبي  به خرج داده اند.خودروهاي ون مقابل هتل ايرانيان ايستاده اند و به هر قيمتي شده پيشنهاد مي كنند حجاج را به طور رايگان به فروشگاههاي بزرگ مدينه ببرند.آنها به محض آنكه مسافر را مقابل ورودي فروشگاه پياده مي كنند حق و حساب خودشان را نقدا از متصدي فروشگاه دريافت مي كنند. حتي وقتي خريد تمام مي شود باز هم اين ونها هستند كه با هزينه صاحب فروشگاه مسافرين را به هتل بر مي گردانند.اجناس چيني به شدت فروشگاههاي اين تيپي را پر كرده اند و جايي براي خودنمايي كالاي كشورهاي ديگر وجود ندارد.آخر شب حدود ساعت 12 با يكي از همان ونها به هتل محل اقامت برگشتيم تا كمي بخوابيم و صبح زود براي نماز جماعت صبح به مسجد النبي برويم.

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  | 

شنبه 14/2/87

حدود ساعت ۱۱ شب طبق اعلام مدیر کاروان(سه ساعت زودتر از پرواز) به محل فرودگاه مهرآباد آمدیم.خانواده من و همسرم مریم به اتفاق تعدادی از فامیل برای بدرقه آمده بودند.برایم جالب است سنت بدرقه مسافرین حج هنوز با جدیت تمام برپا مانده و واقعا افراد از صمیم قلب و بدون هیچ اکراهی سختی راه و زمان حضور در فرودگاه و... را به جان می خرند.پسرم باربد که فقط 9 ماه دارد و به ناچار دو هفته ای مجبور خواهیم شد دوری هم را تحمل کنیم خوابش برده و در ماشین یکی از بستگان خوابیده است.او حتما ما را خواهد بخشید که دو هفته از او جدا می شویم.پس از آنکه چمدان را تحویل و کارت پرواز را گرفتیم از فامیل خواهش کردم که برگردند تا ما هم جهت پرواز آماده شویم و آنها هم کمتر اذیت شوند.يك ساعتي پس از رفتن همه بود كه مریم یک مرتبه فشارش افت کرد و شروع به لرزیدن کرد. .مجبور شدم از دکتر فرودگاه کمک بگیرم.نيم ساعتي طول كشيد تا بالاخره در فرودگاه بين المللي مهر آباد يك تخته پتو براي گرم كردن وي پيدا شد آنهم پتوي يك نفر سرباز كه ظاهرا از سر دلسوزي داده بود.دكتر فرودگاه استرس و فشار عصبي احتمالي را دليل ناراحتي همسرم اعلام كرد و قرص مسكني داد و رفت.در ذهنم مجسم مي كنم اگر دوري باربد از الان اينگونه همسرم را آزار دهد خدا به داد من در 2 هفته سفر برسد.متاسفانه پرواز تاخير دارد و عليرغم داشتن بليط هواپيمايي سعودي پس از 2 ساعت تاخير سوار هواپيماي بويينگ  747مدل A-400 هواپيمايي ماهان مي شويم.ظاهرا به نام هواپيمايي سعودي است و به كام هواپيمايي ماهان!  مهمانداران و غذاها هم همگي مربوط به ماهان هستند!!

نزديك طلوع آفتاب به فرودگاه مدينه مي رسيم.پس از كنترل پاسپورتها سوار اتوبوسهاي از پيش آماده شده مي شويم تا به طرف هتل حركت كنيم.برخورد مامورين سعودي در فرودگاه مدينه را بسيار پسنديدم.انتظار برخوردهاي بد و انگشت نگاري و... را داشتم ولي انصافا بسيار خوب برخورد مي كردند و جالبتر از آن سن پايين اكثر مامورين پليس فرودگاه بود كه با لبخند و صباح الخير و اهلا و سهلا واقعا مرا شگفت زده كردند.15 دقيقه اي با اتوبوس در حال حركت بوديم كه يكي از زائرين كه قبلا مشرف شده توجه ما را به مسجد النبي و قبرستان بقيع جلب مي كند.از دور نگاهشان مي كنيم و براي زيارت لحظه شماري مي كنيم.خوشبختانه هتل ديار طيبه در نزديكترين مكان ممكن به مسجد النبي قرار دارد و ما نيم ساعتي پس از تحويل كليد اتاق و استقرار در آن به اتفاق تمام كاروان و روحاني آن حاج آقا پاشايي به طرف مسجد النبي(ص) مي رويم.قبل از ورود زيارت رسول ا... را مي خوانيم و پس از توضيحات روحاني بلافاصله خانمها و آقايان از هم جدا مي شويم و ما از باب بقيع وارد مي شويم.نفسها در سينه حبس شده است.مخصوصا براي من كه اولين بار است وارد اين فضا مي شوم ديدن قبر رسول ا... و خانه پيامبر و خانه حضرت زهرا بسيار مهم است.در ذهن خودم بقعه باشكوهي ساخته بودم كه مسلمانان قبر پيامبر را با شكوه تمام زيارت مي كنند. در ذهنم چيزي شبيه قبر امام رضا(ع)  و امام حسين(ع) را مجسم كرده بودم كه همگي اطراف قبر رسول ا... جمع شده اند و آن را زيارت مي كنند! اما.....ديدن محوطه فلزي پوشيده شده كه قبر نبي اكرم(ص) و ابوبكر و عمر در داخل آن قرار دارد و صرفا چند سوراخ به شعاع 20 سانتيمتر براي مشاهده داخل اين محوطه فلزي گذاشته اند و حدود 1 متر مانع براي ايجاد فاصله از محوطه فلزي به همراه چندين شرطه (پليس) سعودي تمام روياها و ساخته هاي ذهنم را به يكباره فرو مي ريزد.نبي در مسجد النبي مظلوم است.از مقابل قبر پيامبر كه در حقيقت خانه ايشان هم بوده رد مي شويم و 50 متر جلوتر از اولين خروجي سمت راست وارد محموطه اصلي مسجد مي شويم.متاسفانه مي شنوم كه اين مسجد 400حدود سال پيش در اثر آتش سوزي تخريب شده و پس از آن بازسازي شده است.مقابل اين محوطه چارگوش فلزي كه منزل پيامبر و منزل حضرت زهرا (س) قرار دارد تعدادي ستون قرار دارد كه در حقيقت برگرفته از ستون مسجد زمان پيامبر اكرم بوده است.ستون توبه و ستون حرث را يادم مانده است كه ستون توبه قداست خاصي دارد و ستون حرث يا نگهباني ستوني يوده كه مولا علي(ع) در آن به نگهباني از پيامبر مي پرداخته اند.بين منبر پيامبر و خانه ايشان مستطيلي را به عرض10 متر و به طول25 متر تجسم كنيد كه به فرموده پيامبر كه مورد تاييد علماي شيعه و سني قرار دارد باغي از باغهاي بهشت قرار دارد كه نماز خواندن در آن به شدت مورد توجه قرار مي گيرد.ستونهاي اشاره شده هم داخل همين محدوده قرار دارند.برخي از علماي شيعه گمان ميكنند قبر مبارك حضرت زهرا(س) در اين محل قرار دارد.منبري كه از آن ياد شد حتما متوجه مي شويد كه نمادين است و صرفا در محلي كه منبر پيامبر در آن زمان گذاشته شده بود قرار گرفته است و گرنه از آن زمانها هيچ چيزي باقي نمانده است مگر در حد موزه هاي معتبر.

نماز خواندن در اين محل كه با فرش سبز رنگ هم مشخص شده واقعا سخت است چرا كه هميشه مشتاقان بي شماري دارد.نماز ظهر را به جماعت مي خوانيم و به توصيه روحاني كاروان پس از پايان نماز جماعت براي احتياط آن را مجددا تنهايي مي خوانيم.ايشان ميگفتند نفس عدالت امام جماعت وهابي مورد تاييد نيست و ما براي حفظ اتحاد و ظاهر بايد در نماز جماعت آنها شركت كنيم.يكي از مشكلات اين بود كه بايد يا بر فرش سجده مي كرديم يا بايد در محلي مي نشستيم كه سنگ باشد تا روي سنگ سجده كنيم.در اينصورت بود كه نماز در مكانهاي متبرك را از دست مي داديم چون واقعا دست گرفتن مهر در آن محل از ديد وهابيون عملي ناپسند و در حد شرك به خداست و ما مجبوريم حرمت صاحبخانه را نگهداريم و مطابق ميل آنها عمل كنيم.به هر حال چاره اي نبود جز آنكه به گونه اي خودمان مشكل را حل كنيم.من شخصا در محل روضه(مقابل منزل پيامبر) ، محراب مسجد النبي ،

View Full Size Image

مقام جبرئيل و مقابل خانه حضرت زهرا(س) كه همگي مفروش بودند وو من دلم نميخواست خواندن نماز در اين مكانها را از دست بدهم روي فرش سجده مي كردم ولي تمام نمازهاي واجب و جماعت را در محلهايي مي خواندم كه سنگ فرش بودند.اگر دو ركعت از اين نمازها مورد قبول حق قرار گرفته باشد براي من كافي است. حال سجده بر روي فرش و سنگ را چون وضعيت اضطراري بوده به گونه اي كنار مي آييم مدينه، خانه حضرت زهرا(س)، درب سوخته منزل ايشان و كوچه بني هاشم چند مكاني بودند كه تا قبل از تشرف وقتي درهر مراسم عزاداري نامشان را مي شنيدم غم و اندوه بر وجودم غلبه مي كرد و هميشه خودم را براي ساعتي كه از نزديك آنها را ببينم آماده ميكردم....آري!   الان من در مدينه ام..از داخل كوچه بني هاشم كه اكنون تخريب شده و  به عنوان محوطه مسجد النبي سنگ پوش شده(مقابل باب بقيع) وارد شده ام و پس از عبور از مقابل مزار پيامبر به خانه فاطمه رسيده ام.فاطمه همسر علي و مادر حسن و حسين و زينب كبري...دختر پيامبر خدا....فاطمه بهانه خلقت هستي...( به ياد سخنراني دكتر شريعتي با موضوع فاطمه فاطمه است مي افتم) آري من هم اكنون مقابل خانه حضرت زهرا قرار دارم.اگر مي خواهي مستقيما مقايل خانه قرار بگيري بايد از باب جبرييل وارد شويد.بابي كه اهل تسنن و تشيع همگي اعتقاد دارند حضرت جبرييل براي ورود به خانه پيامبر از اين درب وارد شدند و از رسول ا... اجازه ورود خواستند..........اين ورود از مقابل خانه حضرت زهرا چه رمزي با خود مي تواند داشته باشد؟ آيا اين شروع يك معماست؟!!!

View Full Size Image

درب سوخته اي نمي بينم.خانه گلي و قديمي را هم نمي بينم.... فقط در ادامه همان محوطه فلزي نشان از بي نشان مي جويم.. قفل بزرگي بر يك درب زده اند كه محل تقريبي درب خانه حضرت زهرا بوده است..اگر بخواهم به اميد اين محوطه فلزي و سكوي بتني باشم يقينا هيچ چيزي را نخواهم ديد و درك هم نخواهم كرد.چشمهايم را مي بندم و به 1400 سال پيش بر مي گردم.خانه هاي محقر و كوچك را در كنار مسجد النبي كه با تنه خرما به عنوان ستون و ليف خرما به عنوان سقف درست شده اند مي بينم. رسول ا...  را ميبينم كه از منزل خويش خارج شده اند و پس از چند متر پياده روي دربي را مي گشايند و به اعضاي آن خانه سلام مي گويند.اين برنامه هر روز رسول ا... است. بانويي دوان دوان خود را به پيامبر مي رسانند و پاسخ سلام رسول ا... را مي دهند.كودكان به محض شنيدن صداي رسول ا... شاد و خندان خود را به آغوش وي مي اندازند.آري...اينجا خانه فاطمه الزهرا(س) است...رمز اين سلام ها چه بوده است؟ چرا وقتي پيامبر به فرمان پروردگار درب خانه تمام اصحاب خويش را كه به مسجد النبي باز مي شد بستند تا آنها احيانا بدون غسل و غير مطهر وارد مسجد نشوند تنها درب خانه مولا علي(ع) را نبستند؟اين درب چه رمزي با خود داشت؟ چرا پيامبر روزي فرمودند فاطمه پاره تن من است اگر كسي او را بيازارد مرا آزرده است؟چرا آيه تطهير بر پيامبر نازل شد؟ رمز چه بود؟ در ذهن خود مقداري جلوتر مي آيم.پيامبر اكرم در  بستر آرميده اند و فرشته موت منتظر اجازه پيامبر است تا روح مطهرپيامبر را به سوي جايگاه ابدي پرواز دهد..همه گريان و مغموم اند.آنگاه كه پيامبر به آهستگي جمله اي در گوش زهرا(س) مي گويد او شاد مي گردد و لبخند بر لب مي آورد.رمز آن لبخند عجيب چه بود؟ اين رمزها همانند تكه هاي يك معما بودند كه بالاخره يك روز تكميل مي شد.تا اينكه آن روز در ثقیفه بني ساعده پيماني شوم بسته شد و خلافت از صاحب غدير خم در آخرين حج پيامبر غصب گرديد.معما در حال تكميل بود...اما خلافت بدون بيعت با يك مرد به معناي واقعي سست و شوم تلقي مي شد. اگر آن مرد بيعت مي كرد خلافت معنا پيدا مي كرد. آن مرد سكوت پيشه كرد.سكوتي بس سنگين كه تمام عرش از بيم شكستن اين سكوت سهمگين، آرام و قرار نداشت..آنها صاحب ذوالفقار و شير خدا را به زور به مسجد مي برند تا از او بيعت بگيرند.علي همچنان سكوت مي كند.زهرا(س) را ميبينم كه خود را با عجله به مسجد مي رساند.....خطبه اي مي خواند و جماعت پست و دو رو را به نفرين ابدي تهديد مي كند...واي بر آن جماعتي كه نفرين زهرا دامنشان را بگيرد...شبها زهرا(س) در فراق پدر همانند شمع مي سوختند.مردمان بي حيا و فراموشكار از صداي ناله هاي شبانه زهرا به ستوه آمدند و اعتراض مي كردند تا زهرا را به محلي در قبرستان بقيع كشاندند كه نامش را بعدها بيت الاحزان گذاشتند.سوز دل زهرا تمام بقيع كه هيچ تمام هستي و خلقت را خجالت زده مي كرد....تا اينكه چند وقت بعد، سركرده نادان و خشن درب خانه زهرا مي آيد...او بايد از آن مرد بيعت بگيرد...درب خانه را مي شكنند تا سيف الله را به مسجد ببرند. زهرا مقاومت مي كند...پهلويشان بين درب و چارچوب خرد مي شود.درب را آتش ميزنند تا علي را مجبور كنند از خانه خارج شود. اينجاست كه پازل تكميل مي شود.هر كدام از آن رمزها را وقتي كنار هم ميگذاري به اين صحنه ميرسي...آري زهرا(س) در اثر همين ضربات ، مدت كوتاهي پس از رحلت پيامبر به شهادت مي رسند و راز لبخند زهرا بربالين پدر در لحظات آخر عمر هم آشكار مي گردد.پيامبر آن موقع فرمودند تو اولين نفر از خاندان من هستي كه به زودي در ديار باقي نزد من مي آيي.... و اينگونه مي شود كه بهانه خلقت هستي به سوي رب اعظم مي شتابند و آن مرد با كوله باري از غم و اندوه تنها مي ماند.شبانه بدون آنكه سايرمسلمين را خبر كنند با حضور چند مومن او را در محلي نامعلوم دفن مي كنند و تا امروز قبر زهرا بر همه دوستداران آن حضرت نا پيداست...آنها همگي در مدينه دنبال يك نشاني هستند...آري هم اكنون من مقابل اين خانه هستم..چشمهايم را مي گشايم و دوباره به زمان حال بر ميگردم..جواني كنارم نشسته و آرام گريه مي كند.آنجا روضه خواني و عزاداري هم شرك است...آن جوان ايراني آرام اشك مي ريزد و زمزمه كنان زيارت حضرت زهرا را مي خواند...السلام عليك ايتها المظلومه المغضوبه، السلام عليك ايتها المضطهده المقهوره.....اينجا عشق و ارادت به زهرا بيداد مي كند...اينجا مدينه است...شهر پيغمبر....از مقام جبرييل كمي به عقب برميگردم. سكويي به ارتفاع 30 سانتيمتر خارج از محوطه فلزي دقيقا چسبيده به نقطه انتهايي محوطه فوق قرار دارد كه به گفته روحاني كاروان محل عبادت و نماز شب حضرت زهرا بوده است.آنجا هم به واسطه كثرت جمعيت نماز خوندن بسيار مشكل است.پس از خواندن نماز عصرم چند ركعتي هم نماز قضاء مي خوانم و و براي صرف نهار به هتل بر مي گردم.غذاي هتلهاي حجاج ايراني در آشپزخانه مركزي تهيه مي گردد و با دستگاههاي گرم كن صنعتي در ايام نهار و شام به رستوران هر هتل تحويل ميشود.كيفيت غذاها عمدتا متوسط ارزيابي مي شود.پس از كمي استراحت مجددا به مسجد النبي مي رويم و نماز مغرب را به جماعت خوانديم.چند ساعتي در شهر قدم زده و از فرط خستگي به خوابي عميق رفتيم.

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط وحید نوروزی  |